هفتمین 4 ... لطفاً فاتحه بخوانید!!

 

مرثیه ای برای یک رویا...

هفت سال پیش وقتی هیچ چیز این دنیا به کاممون نبود... نوشتن کتابی آغاز شد که قرار نبود هرگز صفحه آخری داشته باشه...

     

فکر می کردیم تنها چشمایی که ما رو میبینه چشمای خداست، تنها مهر تایید عهدمون لبخند خدا شد..

وقتی گفت روز باز شدن غنچه نرگس لحظه ی تولد عشقمونه...
وقتی گفت باید تا ته همه ی دنیاها با هم باشیم و هرگز در هر شرایطی همدیگرو تنها نذاریم...
وقتی می گفت بلند نفس بکش تا صدای نفس هاتو از فرسنگ ها فاصله بشنوم...
وقتی گفت از خدا خواستم که همیشه با من بمونی...
وقتی که کار بدی می کردم می گفت تو خیلی بدی ولی من بی نهایت دوست دارم...
وقتی گفت حق نداری زودتر از من بمیری... و من چه صادقانه پذیرفتم...

وقتی می گفت آرزومه صد متر بیشتر با من قدم بزنی...
وقتی می گفت چهرت هرگز یادم نمی یاد و این یعنی عشق...
وقتی هرگز حتی برای چند ثانیه نمی تونست ناراحتیمو ببینه...
وقتی همه خواب بودن، ما بیدار بودیم و می خندیدیم به عمق یه دل و ناراحت می شدیم به سبکی یه شوخی ...

وقتی گفت... وقتی انجام داد... وقتی خندید... وقتی اشک ریخت...


فکر نمی کردم برای هر روز روشن هزاران روز تاریک آفریده شده باشه...
فکر نمی کردم این حرف ها چقدر راحت می تونه فراموش بشه ...
فکر نمی کردم ما آدما چقدر راحت می تونیم همدیگرو.. خاطراتمون رو بی ارزش کنیم
فکر نمی کردم این رویای شیرین روزی به دست کسی که ساختش خراب بشه... بدون اینکه بدونه داره چیکار می کنه.. بدونه اینکه یه لحظه ناراحت باشه.. حتی بدون اینکه یه لحظه خنده از رو لباش محو بشه...

....به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟...

 


کاش زندگی ما آدما یه جورایی شبیه شب و روز یه گل آفتابگردون بود.. اینجوری هرگز کسی جای خالی کلمه خیانت رو تو فرهنگ لغات حس نمی کرد.
کاش قدر دروازه هایی که به رومون به سمته روشنایی بی کران وا می شن رو می دونستیم، قبل از اینکه با دستای خودمون ببندیمش...

پشت بلندترین کوه های زمین، ته آخرین اقیانوس، جایی که آخرین جزیره ی مغرب خوابیده.. زیر آسمونی که هرگز طلوعی نداره... ماهی که هرگز به شب چهارده نمی رسه.. و ستاره هایی که اصلاً وجود ندارن که چشمک بزنن زیر آخرین نخل کنار ساحا رو به دریایی که پایانی نداره....


به ماسه های خیسی میسپرمت که تا به حال پای هیچ انسانی بهش نخورده...
رویای من، رویای منه...

 


مگه نگفتی دیشب  خواب خدا رو دیدی؟
میگن خدا تو خواب ناز.. یه روزی بی اجازه میدم یه بنای خوب واسم خدا بسازه...
یه لات بی سروپا.. با قلب و چشم سیاه...
یه کسی که بتونه کارتو خوب بسازه...



 

/ 6 نظر / 9 بازدید
حامد

حال میکنی ناصر جوون سرعت و داشتی خداییش کسی به این سرعت و این موقع اومده تو وبت به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟... جدا خفن نوشتی

حامد

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووولم شدم حامد

سعید(گیلان استان زیبای من)

سلام ناصر جان. چقدر غمگین و دلسرد نوشتی. من فاتحه هم می خوانم و امیدوارم هیچ وقت چنین مشکلاتی سراغت نیان و همیشه شاد و سرحال ببینیمت

پریا

وای مثل اینکه خیلی ناامیدی امید داشته باشه هر چند که سخته حال وروز خیلیا مثل شمایه ولی غصه خوردنم فایده نداره[ناراحت]

رضا

ساعتی از شقایق .. دقیقه های عاشق .. دوست دارم توووو باروون .. تو رو به این دقایق ... سبد سبد ستاره .. رووو دوش شب سواره ... اگه فردا نباشه .. دوست دارم دوبااااره . . . . تا میتونی بنویس روزی میرسه که با احساس درونت تو این کاغذ مجازی غوغا کرده باشی .... آخه هرچی میگی از حقایقیه که از درونت میااااد بیرووون

lمريم

fek nemikoni kami bi ensafi kardi???????????????????